الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
202
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
( 1 ) مردى از آن سواران كه پاسبان ما بودند اين آيت بشنيد گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه ما پاكيزگانيم و از شما جدا گرديده . ضحّاك گفت : او را شناختم و با برير بن خضير گفتم : اين مرد را مىشناسى ؟ گفت : نه . گفتم : ابو حرب سبيعى عبد الله بن شهر نام دارد مردى ظريف و خوشخوى ولوده و هم شريف و دلاور است و چند بار سعيد بن قيس وى را به جنايت ، در زندان كرد . برير بن خضير گفت : اى فاسق تو پندارى كه خداى در پاكيزگانت قرار داده است ؟ او گفت : تو كيستى ؟ گفت : برير بن خضير . او گفت : انّا للّه بر من سخت گران است كه تو هلاك شوى و اللّه هلاك شوى . برير گفت : اى ابا حرب آيا توانى از آن گناهان بزرگ سوى خدا بازگردى و توبه كنى به خدا قسم كه ماييم پاكيزگان و شما همه پليديد . او گفت : من هم بر صدق سخن تو گواهى دهم . من گفتم : آيا اين معرفت به حال تو سودى ندارد ؟ گفت : قربانت بروم پس چه كسى نديم يزيد بن عذره عنزى باشد از عنز بن وائل و او اكنون با من است ؟ برير گفت : خدا رأى تو را زشت گرداند كه به هر حال مردى سفيهى . ضحّاك گفت : آن مرد بازگشت و پاسبان ما آن شب عزرة بن قيس احمسى بود و سواران وى را سپرده بود . از اين روايت كه در كمال اعتبار است معلوم شد كه ضحّاك از اصحاب امام عليه السّلام بود امّا در جنگ كشته نشد و تفصيل آن بيايد ان شاء اللّه ) . سيّد ( ره ) گفته است : در آن شب سى و دو تن از لشكر عمر سعد به اصحاب آن حضرت پيوستند . ( 2 ) و در كتاب العقد الفريد آن قول امام عليه السّلام را با عمر سعد كه فرمود : از سه كار يكى را از من بپذير آورده است و پس از آن گويد : سى تن كوفى از آنها كه با عمر سعد بودند گفتند : عجبا پسر دختر پيغمبر سه چيز از شما خواست و هيچيك را نپذيرفتيد و سوى آن حضرت شتافتند و به جنگ با عبيد الله پرداختند .